دسترسی نامحدود
برای کاربرانی که ثبت نام کرده اند
برای ارتباط با ما می توانید از طریق شماره موبایل زیر از طریق تماس و پیامک با ما در ارتباط باشید
در صورت عدم پاسخ گویی از طریق پیامک با پشتیبان در ارتباط باشید
برای کاربرانی که ثبت نام کرده اند
درصورت عدم همخوانی توضیحات با کتاب
از ساعت 7 صبح تا 10 شب
ویرایش: 0
نویسندگان: Aragon. 1897-1982
سری: Collection Folio 65
ISBN (شابک) : 2070367924, 9782072595240
ناشر: Editions Gallimard
سال نشر: 1971
تعداد صفحات: 0
زبان: French
فرمت فایل : EPUB (درصورت درخواست کاربر به PDF، EPUB یا AZW3 تبدیل می شود)
حجم فایل: 607 کیلوبایت
در صورت تبدیل فایل کتاب Blanche ou l'oubli به فرمت های PDF، EPUB، AZW3، MOBI و یا DJVU می توانید به پشتیبان اطلاع دهید تا فایل مورد نظر را تبدیل نمایند.
توجه داشته باشید کتاب سفید یا فراموشی نسخه زبان اصلی می باشد و کتاب ترجمه شده به فارسی نمی باشد. وبسایت اینترنشنال لایبرری ارائه دهنده کتاب های زبان اصلی می باشد و هیچ گونه کتاب ترجمه شده یا نوشته شده به فارسی را ارائه نمی دهد.
وقتی بلانچ را دیدم، او یک کلاه نمدی کوچک، زنگولهای شکل، بسیار گودافتاده، از نمدی فوقالعاده نرم، سبک و نرم به سر داشت، انگار که کاری کرده بود موهای بلانچ را بسازد. او دوست داشت لباس مشکی بپوشد، طوری نشست که هیچکس نداشت، خم شد تا به من گوش دهد، گونه اش روی دستش، آرنجش روی زانویش. به او گفته بودم: «سیگار میکشی؟»، سیگارش را خاموش کرده بود، نه، اعصاب محض بود. خیلی خنده داره این دختر کوچولو از همون اول یه جایی با نور بالا یه کافه بلند یه فکر ناراحت کننده داشتم فقط به یه چیز فکر کردم خدا میدونه چی بگم! دستام میلرزید، خواستم کتش رو در بیارم، لباسشو باز کنم... چرا؟
Quand j\'ai connu Blanche, elle portait un petit chapeau de feutre, cloche, très enfoncé, d\'un feutre extraordinairement tendre, léger, mou, comme si ça lui avait fait quelque chose de coiffer Blanche. Elle aimait s\'habiller en noir, elle s\'asseyait d\'une façon que n\'avait personne, se penchait pour m\'écouter, la joue sur sa main, le coude sur le genou. Je lui avais dit : \" Vous fumez ? \", et elle avait éteint sa cigarette, non, c\'était pure nervosité. C\'est très drôle, cette petite fille, dès la première fois, dans un lieu avec de hautes lumières, un café tout en longueur, j\'avais une idée tracassante, je ne pensais qu\'à une chose, et Dieu sait ce que je pouvais dire ! Les mains m\'en tremblaient, j\'avais envie d\'enlever son manteau, d\'ouvrir sa robe ... Pourquoi ?